امروز، تولد من است

امروز، تولد من است. نزدیک به سه دهه زندگی‌ کرده‌ام و در تمام این سال‌ها چیزهای زیادی از زندگی فهمیده‌ام، اینکه:

 

تعصب نداشته‌باشم!

هنگام معذرت‌ خواهی کردن، غرور خود را زیر پا بگذارم. عذرخواهی با غرور، ارزشی ندارد بلکه عذرخواهی باید خالصانه و با رضایت قلبی باشد. من مسوولیت همه کارهایی را که انجام می‌دهم، می‌پذیرم و همیشه آماده شنیدن انتقادات هستم چون تصمیم دارم رشد کنم. آرامش داشته و برخود مسلط باشم!

 

هدف داشته باشم اما...

گاهی هم باید گفت رسیدن به هدف‌ها آنقدرها هم که ما فکر می‌کنیم، مهم نیستند. گاهی اوقات انجام دادن کاری فارغ از استرس «به نتیجه رسیدن»، باعث می‌شود نتیجه بهتری به دست بیاوریم. برخی مواقع هدف‌ها استرس‌‌زا می‌شوند و با حذف این استرس احساس بهتری خواهم کرد. من یاد گرفته‌ام که همیشه خود را درگیر هدف‌ها و رسیدن به آنها نکنم تا با آزادی و رهایی بیشتر راه درست را بیایم.

 

بیش از حد نگران آینده نباشم!

ما مرتب نگرانی از آینده و اتفاقات گذشته‌مان را در ذهن خود مرور می‌کنیم و آنها نمی‌گذارند در لحظه زندگی کنیم. باید آنها را از فکرمان خارج و فقط روی آن چیزی که مشغول انجامش هستیم تمرکز کنیم؛ یعنی در «همین لحظه» زندگی کنیم. زندگی کردن با کسی که عاشقش هستیم، بسیار ارزشمند است و جای شکرگزاری دارد. من یاد گرفته‌ام که هیچ‌گاه از توجه به «او» غافل نشوم.

 

مسیر ویژه‌ی خودم را داشته باشم!

من نمی‌توانم دیگران را تغییر دهم؛ فقط می‌توانم امیدوار باشم که با عمل خود حس مثبتی را به آنها القا کنم. اگر یک روز خودم را در حال شنا کردن با ماهی‌های بسیاری یافتم، از آنها دور شوم و حتما مسیرم را تغییر می‌دهم؛ چرا که آنها خودشان هم نمی‌دانند به کدام سو در حال حرکتند؟! یادمان باشد ما مجبور نیستیم همیشه همان راهی را انتخاب کنیم که همه در حال حرکت به سمت آن هستند.

 

لذت ببرم!

من نمی‌توانم همه بهترین کتاب‌ها را بخوانم، تمام بهترین فیلم‌ها را ببینم، به بهترین شهرهای دنیا سفر کنم، در بهترین رستوران‌های دنیا غذا بخورم، بهترین انسان‌های کره زمین را ملاقات کنم و … اما لذت زندگی وقتی به دست می‌آید که نخواهم همه‌چیز را با هم تجربه کنم. باید یاد بگیرم. از بخشی از زندگی که در حال تجربه‌اش هستم، لذت ببرم؛ به این ترتیب زندگی فوق‌العاده دلچسب می‌شود! در دنیا لذت‌های خوبی وجود دارد؛ مثل خواندن یک کتاب خوب، یک پیاده‌روی خوب، یک دوست خوب!

 

از اشتباه کردن نترسم!

اشتباهات بهترین راه یادگیری هستند. من یاد گرفتم از اشتباه کردن نترسم؛ به جای آن سعی کنم اشتباهات خود را تکرار نکنم و از آن درس بگیرم. شکست‌ها مثل پله‌هایی هستند که من را به موفقیت می‌رسانند. بدون شکست رسیدن به موفقیت را یاد نخواهم گرفت؛ بنابراین به جای ترسیدن از شکست، آن را تجربه و با آن پیشرفت می‌کنم.

 

استراحت کنم!

استراحت کردن و آرامش گرفتن، برای کم شدن استرس و ناآرامی‌ خیلی لازم است. مردم این روزها سخت کار می‌کنند و یادشان می‌رود که زمانی را هم به استراحت کردن اختصاص دهند. به همین دلیل به سرعت از زندگی خود بیزار می‌شوند.

 

مقصد فقط بخش کوچکی از سفر است!

من می‌دانم که مقصد فقط یک بخش کوچک از سفر است. وقتی همیشه نگران اهداف خود باشم و از آینده بترسم؛ بسیاری از چیزهای خوب را در طول مسیر از دست می‌دهم. اگر فقط روی مقصد و هدف متمرکز شوم، هنگام رسیدن به آن لذت زیادی نخواهم برد؛ چرا که نگرانی‌هایم از هدف و مقصد بعدی شروع می‌شوند و زمان را برای زندگی کردن از دست می‌دهم.

 

ببخشم!

بخشیدن بسیار بهتر از نگه‌ داشتن «یک حس بد» است. باید بدون توقع و انتظار ببخشیم و یا حداقل اگر بخشیدن یکسری افراد بسیار برایمان سخت است آن خاطرات منفی را بخاطر خودمان هم که شده، فراموش کنیم تا آرامش بگیریم. جنگی که با دیگران راه می‌افتد، هیچ ارزشی ندارد؛ پس باید از آن بگذرم و به راهم ادامه دهم. این کار من را از بین می‌برد. من باید حرکت کنم!

 

قدرشناس باشم!

قدرشناسی و سپاسگزاری یکی از بهترین‌ راه‌های رسیدن به رضایت است. اغلب ما از زندگی خود ناراضی هستیم و چیزهایی خیلی بیشتر از وضع فعلی‌مان، می‌خواهیم؛ زیرا هرگز نمی‌فهمیم که چه چیزهای باارزشی داریم. به جای آنکه به نداشته‌هایمان فکر کنیم، به خاطر داشته‌هایمان، قدرشناس باشیم. از لذت‌های ساده گرفته تا افرادی که دوستمان دارند، از سلامتی گرفته تا گوش دادن به یک موسیقی خوب! و خواندن یک کتاب ارزشمند! طبیعت! ...و بسیاری چیزهای دیگر که همیشه با ما هستند... ولی به آنها توجه نمی‌کنیم!

 

زمان می‌گذرد...

زندگی فرصت بسیار کوتاهی است و زودتر از آنچه که فکرش را بکنیم، به پایان می‌رسد. کودکان به سرعت بزرگ شده و از ما جدا می‌شوند. شاید خیلی وقت‌ها با فرزندان‌مان به درستی رفتار نمی‌کنیم، با کسانی که دوستشان داریم اما فکر می‌کنیم رفتار درستی با آنها داریم. به آنها نشان نمی‌دهیم که چقدر دوستشان داریم و به خاطر جزئیات بی اهمیت، شادی‌های واقعی را از آنها می‌گیریم.

ما پیر می‌شویم و موهای‌مان سفید می‌شوند؛ پس تمام لحظه‌های زندگی را باید زندگی کرد. ترس ما را متوقف می‌کند. شک و تردید هم همین‌طور. ما از انجام کارهای بزرگ خجالت می‌کشیم، از ساخت چیزهای جدید، رفتن به دل حادثه‌ها و دنیا را تجربه کردن. این ترس‌ها و تردیدها باعث عقب‌نشینی یا حداقل یک جا ماندن ما می‌شوند. راه حل آن کوچک شمردن ترس، و روبرو شدن مستقیم با آنچه که می‌ترسیم می‌باشد تا بتوانیم بر آن فایق آییم.

 

خیلی چیز‌ها را نمی‌دانم!

هنوز خیلی چیز‌ها را نمی‌دانم؛ شاید اصلا چیزی نمی‌دانم، زندگی هنوز باید درس‌های زیادی به من بیاموزد. هیچ زمانی برای یادگرفتن دیر نیست. همیشه باید در حال یادگرفتن باشم. از همه چیز و همه جا و همه کس!

 

   + سیامک Siamak - ٢:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٥