بارون

صدای پای بارون مياد. صدايی که از هر ترانه دلنوازتره. صدای پای بارون قله سکوت رو فتح ميکنه و با افتخار به نوک قله ميرسه. از گوشه و کنار شهر همه توی خيابون ها سريع تر حرکت ميکنن، چترهاشون رو باز می کنن. شايد نمی خوان خيس بشن. شايد نمی خوان اين ترانه رو از عمق وجود تک تک قطره های بارون بشنون. می خوان با صدای بارون غريبه بمونن.

اما غريبی تا به کی؟ جدايی تا کجا؟ تا کی می خوايين چترهاتون رو باز کنيد و به صدای بارون بی اعتنايی کنيد؟ تا کی می خوايين خودتون رو تافته ای جدابافته بدونيد تا مثل درختها زير بارون خيس نشيد؟ تا بارون رو حس نکنيد؟ شما که می گفتين بارون رو دوست دارين؟ پس چرا هر وقت بارون می باره چترهاتون رو باز می کنيد؟

آهای! شما ها که بارون رو درک نکردين! شماها که به بارون پشت کردين، بارون رو حس نکردين!  نخواستین درد قطره ها رو بفهمين! بارون شما رو می بخشه... بارون شما رو بخشيد.

   + سیامک ساسانیان Siamak Sasanian - ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦