باران گرفت!
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار، عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم.. من! که روم خانه به خانه
شیخ بهایی
(متن کامل این مسمط در ادامه مطلب)
باران گرفت!
خورشید صبر کرد، عالم سیاه شد
باران گرفت! ابر، هم آغوش ماه شد
چشم زمین به فاصله ها تر شد و گریست
بیچاره سنگ، یکدفه پر پر شد و گریست
حتی تمام ثانیه ها اشتباه ماند
آدم دوباره مثل ازل بی گناه ماند
باران گرفت! اشک دوباره شدید شد!
بغضم شکست! فاصله ها نا پدید شد...
باران گرفت! فاصله ها را به خواب برد
حتی سئوال آینه را بی جواب برد
آبی دوبار از شب تیره نشان گرفت
باران تمام شد... دل آسمان گرفت!
چیزی جز عشق وعشق به باور نمی رسید!
روز از دوباره شد و به آخر نمی رسید...
باران گرفت...
سیامک ساسانیان
آذرماه 88
همیشه این روزها که می رسید حال و هوای متفاوتی داشتم. این را از آن جایی می گویم که من و تمام اتفاقات خوب و بد زندگی ام تصمیم گرفته ایم سال هشتاد و هشت را متفاوت باشیم!! نمیدانم این سال چه جذابیت و ویژگی خاصی برای من داشته که از سال های دیگر متمایزش کرده؟! چون احتمالا ملاکم تنها دو هشت در کنار هم قرار گرفته نیست! :)
ادامه مطلب
نظرات ()

